گويا در لابه لاي اين روزهاي لعنتي
هنوز هم انگار ، خاطراتت نپوسيده
هرجا سرك مي كشم ، خطي از تو بر ديوار ميبينم
وقتي روزهايم لعنتي شد
وقتي افسون تنهايي بر روزهايم دميده شد
وقتي خواستي نباشي ،
با تمام وجودم تو را انكار كردم
چه بد
كه هنوز هم هستي ، لابه لاي اين ورق پاره هاي روزهاي لعنتي
هنوز هم ياد تو ، با بوي قهوه ي تلخ مي آيد
و مي ماند ، نمي رود
تازگي ها ، انگار دوباره دلنشين شده اي
با يادت ، نفرت نميگيرم
فقط در دنيايي از سكوت غرق مي شوم
و گاهي مي نويسم
صبح هايم را پنجره مي آورد
و شبهايم را پنجره مي سازد
اين پنجره ها ، مرا به دنياي تو آويزان كرده اند
۱۳۸۸ آذر ۲۴, سهشنبه
۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
آكواريوم
قصه ام ديگر قديمي شده ، بوي ناه گرفته..
ماندگي را جاودانه كرده
مي دانم ديگر حنايم برايتان رنگي ندارد .
..ديگر اين حناي سبز ، سرختان نمي كند..
..
قصه ام را مي دانيد ، از بر شديد از بس شنيديد
آن را روي تمامي سنگفرش هاي اين شهر تف كرديد
آن را آواز كرديد ، و اين دلتنگي را
شيش و هشت كوبانديد
تا شبهايتان هميشه مهماني باشد ...
فراغتتان را دنس پر كند ..
تا پر شود ظرفتان از بي خيالي
تا فاز شويد در نول تنهايي
قصه ام مثل يك آكواريوم
شما را سرگرم مي كند
از بس آدم هايش اينور و آن ور مي روند
از بس هستند
از بس نيستند
از بس حباب ها ، آرزو مي سازند
و دلها را مي شكنند
از بس هوايش مي گيرد
از بس دل ماهي ها
نه
دل آدم هايش تنگ دريا مي شود
اين آب نيست
اشك آدم ها در آرزوي درياست
فكر رسيدن به دنياي آزاد است
ماندگي را جاودانه كرده
مي دانم ديگر حنايم برايتان رنگي ندارد .
..ديگر اين حناي سبز ، سرختان نمي كند..
..
قصه ام را مي دانيد ، از بر شديد از بس شنيديد
آن را روي تمامي سنگفرش هاي اين شهر تف كرديد
آن را آواز كرديد ، و اين دلتنگي را
شيش و هشت كوبانديد
تا شبهايتان هميشه مهماني باشد ...
فراغتتان را دنس پر كند ..
تا پر شود ظرفتان از بي خيالي
تا فاز شويد در نول تنهايي
قصه ام مثل يك آكواريوم
شما را سرگرم مي كند
از بس آدم هايش اينور و آن ور مي روند
از بس هستند
از بس نيستند
از بس حباب ها ، آرزو مي سازند
و دلها را مي شكنند
از بس هوايش مي گيرد
از بس دل ماهي ها
نه
دل آدم هايش تنگ دريا مي شود
اين آب نيست
اشك آدم ها در آرزوي درياست
فكر رسيدن به دنياي آزاد است
۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه
اين روزها
اين روزها
من و پژمردگي هايم
براي دنيا
آفتي شده ايم
وقتي به جان گلستان مي افتيم
بر مي اندازيم بنيان اميد را
آنقدر گزنده مي شويم
كه ريشه ها را مي سوزانيم
چيزي از قلم نمي افتد
بذري بر جاي نمي ماند
كه شايد
روزي
نگاهي ، آن را بيابد
و دستي
آن را بر خاك بسپارد
ديگر
نوري نمي تابد
تا جوانه اي برويد
من و پژمردگي هايم
دنيا را
مي ميرانيم
آنقدر گزنده مي شويم
كه ريشه ها را مي سوزانيم
مرداد88
من و پژمردگي هايم
براي دنيا
آفتي شده ايم
وقتي به جان گلستان مي افتيم
بر مي اندازيم بنيان اميد را
آنقدر گزنده مي شويم
كه ريشه ها را مي سوزانيم
چيزي از قلم نمي افتد
بذري بر جاي نمي ماند
كه شايد
روزي
نگاهي ، آن را بيابد
و دستي
آن را بر خاك بسپارد
ديگر
نوري نمي تابد
تا جوانه اي برويد
من و پژمردگي هايم
دنيا را
مي ميرانيم
آنقدر گزنده مي شويم
كه ريشه ها را مي سوزانيم
مرداد88
اشتراک در:
پستها (Atom)