اين روزها
من و پژمردگي هايم
براي دنيا
آفتي شده ايم
وقتي به جان گلستان مي افتيم
بر مي اندازيم بنيان اميد را
آنقدر گزنده مي شويم
كه ريشه ها را مي سوزانيم
چيزي از قلم نمي افتد
بذري بر جاي نمي ماند
كه شايد
روزي
نگاهي ، آن را بيابد
و دستي
آن را بر خاك بسپارد
ديگر
نوري نمي تابد
تا جوانه اي برويد
من و پژمردگي هايم
دنيا را
مي ميرانيم
آنقدر گزنده مي شويم
كه ريشه ها را مي سوزانيم
مرداد88
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
عالی بود دوست خوبم...مثل همیشه
پاسخ دادنحذف