۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

آكواريوم

قصه ام ديگر قديمي شده ، بوي ناه گرفته..

ماندگي را جاودانه كرده

مي دانم ديگر حنايم برايتان رنگي ندارد .

..ديگر اين حناي سبز ، سرختان نمي كند..

..

قصه ام را مي دانيد ، از بر شديد از بس شنيديد

آن را روي تمامي سنگفرش هاي اين شهر تف كرديد

آن را آواز كرديد ، و اين دلتنگي را

شيش و هشت كوبانديد

تا شبهايتان هميشه مهماني باشد ...

فراغتتان را دنس پر كند ..

تا پر شود ظرفتان از بي خيالي

تا فاز شويد در نول تنهايي

قصه ام مثل يك آكواريوم

شما را سرگرم مي كند

از بس آدم هايش اينور و آن ور مي روند

از بس هستند

از بس نيستند

از بس حباب ها ، آرزو مي سازند

و دلها را مي شكنند

از بس هوايش مي گيرد

از بس دل ماهي ها

نه

دل آدم هايش تنگ دريا مي شود

اين آب نيست

اشك آدم ها در آرزوي درياست

فكر رسيدن به دنياي آزاد است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر