۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

مبهم

گويا در لابه لاي اين روزهاي لعنتي
هنوز هم انگار ، خاطراتت نپوسيده
هرجا سرك مي كشم ، خطي از تو بر ديوار ميبينم
وقتي روزهايم لعنتي شد
وقتي افسون تنهايي بر روزهايم دميده شد
وقتي خواستي نباشي ،
با تمام وجودم تو را انكار كردم
چه بد
كه هنوز هم هستي ، لابه لاي اين ورق پاره هاي روزهاي لعنتي
هنوز هم ياد تو ، با بوي قهوه ي تلخ مي آيد
و مي ماند ، نمي رود
تازگي ها ، انگار دوباره دلنشين شده اي
با يادت ، نفرت نميگيرم
فقط در دنيايي از سكوت غرق مي شوم
و گاهي مي نويسم
صبح هايم را پنجره مي آورد
و شبهايم را پنجره مي سازد
اين پنجره ها ، مرا به دنياي تو آويزان كرده اند